۞ پیامبراسلام(ص):
عُنوانُ صَحیفَةِ المُؤمِنِ حُبُّ عَلیِّ بنِ ابی‌طالب(ع). سرلوحة پروندة هرمؤمن(قیامت)دوستی ومحبت علی بن ابی‌طالب(ع)است.(مستدرک حاکم، ج٣، کنزالعمال،ج١١، ص٦١٥)

موقعیت شما : صفحه اصلی » حجاب و عفاف
طعم شیرین حجاب

طعم شیرین حجاب

پای سخن خانم زهرا گونزالس، مسلمان آمریکایی اشاره اهل ایالت کالیفرنیای آمریکاست و با صحبت ها و راهنمایی های مادرش، از یک مسیحی کاتولیک، به مسلمانی آگاه تبدیل شده است. او در گفت وگویی، نکات قابل توجهی را در مورد حجاب و تربیت دختران بیان کرده است که آن را به همه زنان و دختران […]

پای سخن خانم زهرا گونزالس، مسلمان آمریکایی
اشاره
اهل ایالت کالیفرنیای آمریکاست و با صحبت ها و راهنمایی های مادرش، از یک مسیحی کاتولیک، به مسلمانی آگاه تبدیل شده است. او در گفت وگویی، نکات قابل توجهی را در مورد حجاب و تربیت دختران بیان کرده است که آن را به همه زنان و دختران مهدوی، تقدیم می کنیم؛ چرا که یکی از خواسته های حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف درخواست حجاب و عفاف برای بانوان جامعه اسلامی است و ایشان از خدا می خواهد: «پروردگارا بر زنان ما حیا و عفت را تفضّل فرما».

تبلیغ پنهانی مادرم
در سال ۱۹۷۹، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مادرم در یکی از دفاتر اسلامی در امریکا، با یک خانم ایرانی آشنا شد. در طول یک سال، تحقیقات مفصلی کرد، جاهای مختلفی رفت و در نهایت، تصمیم گرفت دینش را عوض کند و مسلمان شود. ما کاتولیک بودیم و مادربزرگم آدم متعصبی بود و مسلماً نمی گذاشت که دخترش به این راحتی، دینش را عوض کند. به همین خاطر، مادرم پنهانی عباداتش را به جا می آورد. اگرچه او برای ما هم جسته و گریخته از توحید و پرستش خدای یگانه سخن می گفت، اما هیچ گاه مستقیماً از اسلام و گرایش به آن، صحبتی نمی کرد؛ بلکه به طور غیرمستقیم اشاره هایی می کرد. مثلاً از مهربانی خداوند و بزرگی و اوصافش می گفت و ما را به تفکر و تأمل وا می داشت.

تا این که بالاخره روزی به ما گفت: «این حرف هایی که درباره خدا و مباحث اخلاقی به شما می گویم، از دین کاتولیک نیست، از دین اسلام است و اسلام یعنی تسلیم؛ تسلیم در برابر خدا، نه در برابر نَفْسمان.» و بعد هم گفت: «من مسلمان شده ام، ولی شما را مجبور نمی کنم که مسلمان شوید. شما آزادید که دین خود را انتخاب کنید.»

ما، گیج شده بودیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم، ولی وقتی مادرم ما را تنها گذاشت، به حرف هایش فکر کردیم و بعد از صحبت با یک دیگر، به این نتیجه رسیدیم که ما هم مسلمان شویم.

استفاده از روش ساده و فطری
روزی از مادرم پرسیدم: «آن موقع که اسلام را به ما معرفی کردید، نگران نبودید که ما مسلمان نشویم؟» گفت: «نه، من مطمئن بودم که اسلام را انتخاب می کنید، چون من زمینه سازی لازم را کرده بودم.» بعدها که مطالعات بیش تری کردم، متوجه شدم در فطرت همه انسان ها گرایش به توحید و پرستش خدای واحد وجود دارد؛ ولی گاهی محیط و اجتماع، باعث می شود که این میل درونی نادیده گرفته شود. از این رو، مادرم زمینه ای ساخت تا فطرت ما رشد کند و به بالندگی برسد. او از روشی ساده و فطری استفاده کرد و به زیبایی ما را با دین اسلام آشنا نمود.

حیای قبل از حجاب
مادرم حتی وقتی که مسلمان نبودیم، همیشه درباره حیا با ما صحبت می کرد. یادم هست یک بار مادربزرگم برای من، یک دست لباس تابستانی خرید که شامل یک تاپ و شلوارک خیلی کوتاه بود، ولی من آنها را نپوشیدم. مادربزرگم اصرار داشت که آنها را بپوشم؛ ولی مادرم به او می گفت: «دست بردار! چرا این قدر اصرار می کنی؟ دخترم وقتی این ها را می پوشد، احساس بدی دارد. نمی خواهد بدنش را نشان دهد، چرا شما مجبورش می کنید؟» آن زمان، حجاب را نمی دانستیم ولی حیا داشتیم و کم کم رشد کردیم، حیا را هم حفظ کردیم.

رویم آب دهان ریختند
برای اولین بار که روسری سر کردم و به مدرسه رفتم، خوشحال بودم. روز اول شروع کلاس ها بود. فکر می کردم وقتی دوستانم مرا ببینند، خوشحال خواهند شد؛ اما وقتی سوار سرویس اتوبوس شدم، همه با دیدن من ساکت شدند و خیره خیره به من نگاه کردند. سکوت عجیبی حاکم شده بود. خیلی ترسیدم. از برخورد آن ها مات مانده بودم. راننده به من گفت: «یا بنشین، یا برو!» درِ اتوبوس هنوز باز بود. یک لحظه به ذهنم رسید که فرار کنم و بروم، ولی بعد با خودم گفتم: «فردا و پس فردا و روزهای بعد را چه کنم؟ بالاخره که باید با این پوشش به مدرسه بروم.» از خدا کمک خواستم که بتوانم به صندلی آخر اتوبوس ـ که خالی بود ـ برسم و بنشینم. پاهایم خیلی سنگین شده بود. هنوز به صندلی نرسیده بودم که ناگهان پسری گفت: «به او نگاه کنید! به سرش پارچه بسته و به مدرسه آمده!» همه شروع کردند به خندیدن، بعد هم به طرفم آشغال پرت کردند و رویم آب دهان ریختند. در راهروی مدرسه که راه می رفتم، فحش و بد و بیراه می شنیدم، به طرفم آشغال یا چیزهای ترسناک مثل مارمولک پرت می کردند. رفتن من به مدرسه، هر روز همان طور بود.

با مادرم صحبت کردم و از او راهنمایی خواستم. او گفت: «خدا خودش ما را هدایت کرده، پس ما را وسط راه رها نمی کند. خدا ما را در اوج مشکلات نگه می دارد و به ما راه درست را نشان می دهد.»

مادرم و کتاب شهید مطهری
همه از من می پرسند: «چطور شد که در قلب یک کشور کفر، با حجاب شوی و آن را کنار نگذاشتی؟» در جواب می گویم که علت آن بود که مادرم خیلی ریشه ای و عمیق، مسأله حجاب را برای ما باز کرد و فلسفه آن را به ما فهماند. هم چنین کتاب «تعلیم و تربیت» شهید مطهری ـ که آن را به همه توصیه می کنم ـ کمکم کرد.

مادرم همیشه به ما می گفت: «قبل از پریدن نگاه کنید!» یعنی قبل از انجام هرکاری ابتدا فکر کنید. حتی در سنین کودکی هم به ما یاد داده بود که درباره کارهایمان فکر کنیم. خود او هم هر کاری که از ما می خواست، ابتدا علت انجام آن را برایمان توضیح می داد، بعد ما با فکر کردن، تصمیم می گرفتیم که آن کار را انجام بدهیم یا نه؟

شما خجالت نمی کشید؟!
ما نمی دانستیم شیعه و سنی یعنی چه! یک روز با مادر و خواهرم در پارکی نشسته بودیم که زنی عرب را دیدیم. او به ما گفت: «شما شیعه هستید یا سنی؟» گفتیم: «ما مسلمان هستیم.» گفت: «خب، باید یا شیعه باشید یا سنی.» ولی ما متوجه منظور او نمی شدیم. دوباره پرسید و ما باز هم جوابی نداشتیم. آن زن وقتی فهمید ما هنوز نمی دانیم شیعه و سنی یعنی چه، آدرسی به ما داد و گفت: «فردا ظهر به این آدرس بیایید، من برایتان توضیح خواهم داد.»

مادرم آدم کنجکاوی بود؛ بنابراین فردا ظهر به آن جا رفتیم. دلمان می خواست آن مسئله را از یک روحانی بپرسیم؛ برای همین، آنها آدرس روحانی شان را به ما دادند. به آنجا رفتیم و در زدیم. آدم اخمویی آمد و در را باز کرد. وقتی ما را دید، با عصبانیت گفت: «چه می خواهید؟» مادرم گفت: «چند سؤال راجع به سنی و شیعه داریم. در ضمن چون نزدیک اذان است، اجازه بدهید بیاییم داخل و نماز بخوانیم.» مرد جا خورد و گفت: «نخیر، نمی شود! شما خجالت نمی کشید؟ زنان باید در خانه نماز بخوانند و حتی بهتر است در کمد نماز بخوانند و از خانه بیرون نیایند!» و بعد در را محکم به روی ما بست. بعداً فهمیدیم که آنها وهابی بودند. خواست خدا بود که ما با این برخورد بد، به سمت آنان متمایل نشویم.

امام حسین علیه السلام قلبمان را تکان داد
روز بعد، رفتیم به جایی که می گفتند حسینیه شیعیان است. آن جا دیدیم همه در حال سینه زدن و نوحه خوانی به زبان عربی و فارسی هستند و با سوز خاصی کلمه «حسین علیه السلام» را می گویند و اشک می ریزند. وقتی با این صحنه روبه رو شدیم، خیلی تحت تأثیر قرار گرفتیم، با این که ما آمریکایی ها زیاد احساساتی نمی شویم و ابراز احساسات نمی کنیم. مثلاً اگر کسی از نزدیکانمان بمیرد، برایش ناراحت نمی شویم یا گریه نمی کنیم. در واقع آمریکایی ها این فرهنگ را تبلیغ می کنند که در دنیا هیچ چیز ارزش ندارد که بخواهید خود را به خاطر آن اذیت کنید و یا جانتان را بدهید. حس ایثار و فداکاری اصلاً در آن جا معنایی ندارد و این حس فطری را درون آدم ها خفه کرده اند.

ولی وقتی با آن صحنه روبرو شدیم بی اختیار درونمان حسی ایجاد شد که اصلاً توصیف کردنی نبود. حالتی روحانی که تا آن زمان آن را درک نکرده بودیم. این سؤالات هم در ذهنمان ایجاد شد که این حسین علیه السلام کیست که همه برای او گریه می کنند؟ مگر با او چه کرده اند؟ در آن مراسم با خانمی آشنا شدیم و خیلی با او صحبت کردیم. چند ماه بعد هم پس از مطالعات و پرسش، اعلام کردیم که شیعه هستیم.

لباس های ایرانی نداشتیم
در زمانی که با حجاب شدیم، هر چه می گشتیم لباسی با حجاب مناسب پیدا نمی کردیم، برای همین، خودمان لباس هایمان را می دوختیم. اگر کسی از ایران می آمد برایمان لباس و روسری می آورد؛ ما از آن لباس ها الگو می گرفتیم و برای خودمان لباس می دوختیم. با این که خیلی خوب هم در نمی آمد، ولی همین که پوشیده بود، برایمان کافی بود.

اذیت های مدام را تاب آوردم
من در ابتدای با حجاب شدن، خیلی خوشحال بودم؛ ولی وقتی برخورد دوستانم را می دیدم، خیلی ناراحت می شدم. شاید اگر بزرگ ترها و اطرافیان، این برخورد را داشتند، آن قدر برایم آزاردهنده نبود. با این حال، حاضر نبودم حجابم را ترک کنم. دقیقاً هم همین طور شد؛ به گونه ای که با فاصله خیلی کوتاهی، جایگاه من نزد دوستانم بسیار بالاتر از قبل شد. مثلاً همان پسری که روز اول، مرا مسخره کرده بود، در مقابل اذیت دیگران، از من پشتیبانی می کرد و می گفت: «او را اذیت نکنید، دست از سر او بردارید، او عوض نخواهد شد.» با حرف او، دیگر کسی مرا اذیت نکرد.

آمریکا و آزادی عقیده دروغین
فضای آمریکا طوری است که اگر کسی را مخالف فرهنگ و ایده خودشان ببینند، تحمل نمی کنند و فرصت بیان حرف و استدلال به او نمی دهند، یعنی تا موقعی که در چارچوب قواعدشان هستی، همه چیز خوب است، ولی وقتی به دین دیگری می روی، فوراً در برابرت می ایستند و به شدت مخالفت می کنند. آن دموکراسی و آزادی، فقط در حد شعار است و واقعیت بیرونی ندارد.

حجاب به ما آرامش داد
خانم هایی که تازه مسلمان شده بودند، وقتی با آنها صحبت می کردم، می دیدم که از حجاب می ترسند؛ البته واقعاً سخت است. این که چه می شود و مردم به شما چه رفتاری خواهند کرد، مدام ذهنتان را مشغول خواهد کرد؛ در کشور خودتان غریب خواهید شد؛ ممکن است حتی صبر و تحملتان از متلک ها و صحبت های مردم تمام شود. اما وقتی که با آنها صحبت می کردیم و حجاب را تجربه می کردند، احساس خیلی خوبی داشتند. شهید مطهری رحمه الله می گوید: « تا تجربه اش نکردی، نمی توانی کامل درکش کنی.» ما تا حجاب نکرده بودیم، نمی توانستیم درکی از حجاب داشته باشیم. خیلی لذت بخش بود و آرامش خاصی داشتیم، ولی وقتی که حجاب نداشتم، چه در مدرسه و چه در جامعه، ضربه منفی اش را می دیدم. اصلاً آدم احساس امنیت نمی کند.

دوستانی داشته ام که در همان دوازده سالگی می خواستند خودکشی کنند، ولی وقتی حجاب را تجربه کردیم، این حس را داشتیم که حجاب، ما را از همه این ها نجات داده است، مثل شکلاتی که نمی دانی طعمش چیست، ولی وقتی خوردی، می گویی چه لذتی دارد و دوست داری بیش تر بخوری. البته این لذت، لذت نفسانی نیست؛ بلکه یک لذت معنوی و آرامش بخش است.

مهاجرت به خاطر اذیت!
چون خانواده پدر و مادرم خیلی اذیتمان می کردند، به شهر دیگری مهاجرت کردیم. شهر کوچکی بود، ولی چون مسلمان زیاد داشت، مادرم آن جا را انتخاب کرد. هفده سال در این شهر ماندیم و بعدش به قم آمدیم. خواهرم به حوزه علمیه رفت و ادامه تحصیل داد، ولی من دو سال خواندم و بعد ازدواج کردم و به آمریکا برگشتم. همسرم در «واشنگتن دی سی» کار می کرد. دوباره به ایران آمدیم و در مشهد ساکن شدیم. خواهرم یک سال پیش به آمریکا برگشت. او در دانشگاه شهید بهشتی، ارشد حقوق خوانده است. سه سال پیش مادربزرگم تماس گرفت و گفت که مریض احوال و رو به مرگ است؛ به همین خاطر مادرم به آمریکا برگشت. برادرم هم در آمریکا زندگی می کند.

از حجاب می ترسند
کشورهای غربی نه فقط از حجاب، که از اسلام می ترسند؛ مخصوصاً بعد از پیروزی انقلاب. چون قدرت اسلام را دیدند و تجربه اش کردند. آن ها حجاب را یک علامت بزرگ برای اسلام می دانند. برای این که اگر خانم های مقید به حجاب، آدم های خوبی باشند، مردم به سمت اسلام می روند و یا این که اگر معلم های محجبه، خصوصیت خوبی داشته باشند، خیلی زود در بچه ها تأثیر می گذارند و باعث جذب آن ها به اسلام می شوند. به همین خاطر هم در محیط های آموزشی و علمی، مثل مدارس یا دانشگاه ها حجاب را ممنوع کرده اند؛ چون حجاب را یک راه مؤثر برای جذب نوجوانان و جوانان به اسلام می دانند.

وقتی برای حجاب، الگوی مناسبی ارائه نشود
در خارج، آثار حجاب، نمود و عینیت بیش تری در فرد ایجاد می کند. او خیلی ملموس می بیند که این حجاب است که باعث شده در جامعه کم تر به جنس مخالف جذب شود و آرامش روحی و روانی عمیقی برایش فراهم شده، ولی چهره حجاب در کشورهای غیرمسلمان عوض شده است. مثلاً در آمریکا و کشورهای خارجی، بانوان مسلمان فکر می کنند که اگر تمام موی خود را بپوشانند، کافی است و این همان حجاب واقعی است؛ در حالی که لباس تنگ و نامناسبی به تن دارند. متأسفانه در خارج از کشور، حجاب آن معنای خاص را ندارد و برنامه خاصی هم برای حجاب در نظر گرفته نشده است؛ این بدان جهت است که اطلاع رسانی درستی در زمینه حجاب صورت نگرفته و یا اینکه الگوی خوب و مناسبی ارائه نشده است.

الآن در اینترنت، مطلب درباره فلسفه حجاب و مسائل عمیق آن به زبان هایی غیر فارسی، خیلی کمی پیدا می شود. اگر کتابی هم باشد، خیلی گران است. البته نشریات اسلامی در این زمینه فعالند، ولی خیلی کم هستند. در واقع، آن جا، فقط والدین و خانواده ها هستند که باید مسأله حجاب را برای فرزندان خود، با استدلال های قوی، بازگو کرده و ابهاماتشان را برطرف کنند.

ایران را نماد اسلام می دانند
چون مسلمان های خارج از کشور، ایران را نماد اسلام می دانند. خیلی از آنها فکر می کنند هر چه که در ایران اتفاق می افتد، عین اسلام است و ایران را الگوی کامل خود قرار داده اند. مثلاً خود من، با این که در زمان انقلاب، شش ساله بودم، ولی صحنه ورود امام به ایران را ـ که از تلویزیون می دیدم ـ به خوبی یادم هست. به خاطر دارم که امام، دست خلبان را گرفتند و از پله های هواپیما پایین آمدند و با استقبال بی نظیر مردم روبه رو شدند. چیزی که برایم جالب بود، این بود که دیدم خانم ها، همه، با چادر به استقبال امام آمده اند. من آن موقع به مذهب کاتولیک بودم، ولی این صحنه معنوی، خیلی برایم جالب بود. چادر پوشیدن خانم ها را علامت احترام به این آقا می دانستم؛ برداشت من این بود. و این تصویر هنوز در ذهنم هست.

فکر می کردیم افسانه است
در زمان جنگ ایران و عراق، قضایایی را می شنیدیم که فکر می کردیم افسانه اند. مثلاً قضیه شهید «حسین فهمیده» را یک خانم کویتی برای ما تعریف کرد. او طوری صحبت می کرد که انگار از یک شخصیت افسانه ای حرف می زد. یادم هست که برادرم می گفت: «این پسر چه طور این کار را کرده است؟ من اصلاً نمی توانم حتی تصورش را هم بکنم. این پسر چه کسی بود که توانست این کار را انجام بدهد؟!» یا از خرمشهر می شنیدیم و همسرم از فداکاری های مردمش برایمان می گفت.

آن زمان، اولین باری بود که توانستم «شهادت» را درک کنم و بفهمم ایثار و فداکاری، یعنی جان را به خاطر خدا فدا کردن، تا دین اسلام و انقلاب اسلامی ایران حفظ شود. در هیچ کجای دنیا کسی حاضر نیست این کار را بکند و اصلاً آنها فداکاری را نمی فهمند. مثلاً در آمریکا سعی می شود که این حس فداکاری از بین برود. در آنجا به ما می گویند هیچ چیز در این دنیا ارزش ندارد که ما بخواهیم جانمان را به خاطرش بدهیم، ولی من به عنوان یک آمریکایی، وقتی این قضایا را می شنیدم، لذت می بردم. شنیدن این مسائل و وقایع و ایثارها کمک می کرد تا ایمانمان را افزایش دهیم و به این که راه درست و دین واقعی را انتخاب کرده ایم، افتخار کنیم.

مسئولیت سنگین صدا و سیما
صدا و سیمای ایران، در این باره مسئولیت خیلی بزرگی دارد؛ چون مسلمان های کشورهای غیراسلامی وقتی کانال های ایران را نگاه می کنند، فکر می کنند که همه چیز آن، درست است. مثلاً چهار سال پیش در سفری که به آمریکا داشتم، پسر نوجوانی که فرزند یکی از دوستانم بود، از من پرسید: «خاله زهرا! در ایران موهای پسرها چه طوری است؟ می خواهم مثل آن ها کوتاه کنم.»

اما متأسفانه در این زمینه نواقصی وجود دارد. بنده در جلسه ای به صدا و سیما انتقاد کردم که این طرز ازدواج یا رابطه دختر و پسر که در برنامه ها ترویج می شود یا نحوه پوشش خانم ها در صدا و سیما، چندان اسلامی نیست. مسلمان های خارج از ایران که احکام اسلام را کامل نمی دانند تا بتوانند تشخیص بدهند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. هر چه دریافت می کنند، از رسانه ها، به ویژه رسانه های ایران است که تصور می کنند همه چیز آن، عین اسلام است.

حجاب نیازمند تربیت
معتقدم که حجاب یک امر تربیتی است که خانواده ها باید از سنین کودکی، آن را برای کودکان خود مطرح کنند؛ مثلاً مسواک زدن را چه طور به بچه ها یاد می دهیم؟ بچه که از ابتدا نمی داند مسواک چه مزیت هایی دارد، ولی ما او را مجبور می کنیم که حتماً مسواک بزند تا خودش کم کم عادت کند. اما وقتی بزرگ تر شد، باید برایش کاملاً توضیح دهیم و تشویقش کنیم تا دیگر خودش انتخاب کند که این کار را انجام دهد. آن گاه اگر ما نباشیم هم، خودش مراعات این قضیه را خواهد کرد. برای مسأله حجاب هم ما باید همین کار را بکنیم.

خانواده ها و مخصوصاً مادران خیلی مؤثر هستند. اما متأسفانه می بینیم مادرانی که چادر دارند، دختر بچه کوچکشان را با لباس های نامناسب بیرون می آورند! مادر می گوید: «بچه گرمش می شود یا اذیت می شود، باید آزاد باشد.» در این صورت، نباید انتظار داشته باشیم که کودک در نُه سالگی حجاب کامل داشته باشد. ما اصلاً نمی نشینیم با بچه هایمان صحبت کنیم و از مزیت های حجاب برای آن ها بگوییم. صرف این که بگوییم: «اگر بی حجاب باشی، مدرسه یا جامعه به تو فشار خواهد آورد» یا «چون در خانواد ه مذهبی هستی، پس باید با حجاب باشی» کافی نیست. نسل امروز این استدلال ها را قبول نمی کند.

لزوم هماهنگی و برنامه ریزی در موضوع حجاب
هم دولت و هم خانواده ها باید سعی کنند طرح حجاب را اصلاح و اجرا کنند. مثلاً اگر آموزش و پرورش طرحی را اجرا کند، ولی دولت یا خانواده ها با آن هماهنگ نباشند، چه فایده ای دارد؟ یا اگر دولت و نیروی انتظامی طرحی دارد که آموزش و پروش حمایتش نمی کند، چه فایده ای دارد؟ ما باید وحدت داشته باشیم؛ ولی متأسفانه در این باره کوتاهی کرده ایم.

ما در استفاده از تکنولوژی هم نمی دانیم چگونه باید عمل کنیم. ما نمی توانیم به نسل امروز بگوییم استفاده نکنید، ولی باید طرز استفاد ه صحیح را به آنها بیاموزیم. در کشورهای مدرن مثل آمریکا، ضرر استفاده آزادانه از این گونه تکنولوژی ها را بهتر می دانند؛ بنابراین محدودیت ایجاد کرده اند. مثلاً جوان ها نمی توانند به همه سایت ها وارد شوند؛ بلکه سایت های غیرمجاز برای آن ها فیلتر شده اند. یا در استفاده از موبایل، از یک سنی به بعد، اجازه دارند از موبایل های بلوتوث دار استفاده کنند، ولی ما این جا آزادنه و بدون هیچ محدودیتی استفاده می کنیم و اگر هم کسی اعتراض کند، می گویند در کشورهای غربی آزادی هست، چرا ما را محدود می کنید؟ در حالی که از آن جا اطلاع درستی ندارند. در کشورهای توسعه یافته مدرن، استفاده از تکنولوژی محدود شده است، چون ضربه اش را خورده اند؛ ولی ما هیچ برنامه و ضابطه ای برای استفاده از این ها نداریم!

جز زیبایی چیز دیگری ندیدیم
اولین کلمه قرآن که نازل شده این است: «إقرا»؛ یعنی بخوان. من مطمئنم هر کس، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، اگر اهل مطالعه باشد و به دنبال دین واقعی بگردد، قطعاً اسلام را انتخاب می کند و در اسلام، به همان جمله حضرت زینب علیها السلام می رسد که گفتند: «به جز زیبایی چیز دیگری ندیدم.»

نمی گویم همه چیز ساده است و خدا ما را آزمایش نمی کند. چطور ممکن است خدا ما را آزمایش نکند و به بلایا دچار نسازد، در حالی که حضرت زهرا علیها السلام را ـ که بهترین زنان عالم است ـ آزمایش کرد و به مشکلات و سختی های بسیار مبتلا نمود. پس زندگی، بی خطر و مشکلات نمی شود؛ ولی آن کس راه نجات را می یابد و در این آشفتگی ها به آرامش می رسد و همه چیز را زیبا می بیند که به سمت اسلام واقعی برود، نه اسلام نفس، و نه اسلام آمریکایی.

سوتیتر
۱. بالاخره روزی به ما گفت: «این حرف هایی که درباره خدا و مباحث اخلاقی به شما می گویم، از دین کاتولیک نیست، از دین اسلام است و اسلام یعنی تسلیم؛ تسلیم در برابر خدا، نه در برابر نَفْسمان.» و بعد هم گفت: «من مسلمان شده ام، ولی شما را مجبور نمی کنم که مسلمان شوید. شما آزادید که دین خود را انتخاب کنید.»

ما، گیج شده بودیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم، ولی وقتی مادرم ما را تنها گذاشت، به حرف هایش فکر کردیم و بعد از صحبت با یک دیگر، به این نتیجه رسیدیم که ما هم مسلمان شویم.

۲. یک بار مادربزرگم برای من، یک دست لباس تابستانی خرید که شامل یک تاپ و شلوارک خیلی کوتاه بود، ولی من آن ها را نپوشیدم. مادربزرگم اصرار داشت که آنها را بپوشم؛ ولی مادرم به او می گفت: «دست بردار! چرا این قدر اصرار می کنی؟ دخترم وقتی این ها را می پوشد، احساس بدی دارد. نمی خواهد بدنش را نشان دهد، چرا شما مجبورش می کنید؟» آن زمان، حجاب را نمی دانستیم ولی حیا داشتیم.

۳. مادرم همیشه به ما می گفت: «قبل از پریدن نگاه کنید!» یعنی قبل از انجام هرکاری ابتدا فکر کنید. حتی در سنین کودکی هم به ما یاد داده بود که درباره کارهایمان فکر کنیم. خود او هم هر کاری که از ما می خواست، ابتدا علت انجام آن را برایمان توضیح می داد، بعد ما با فکر کردن، تصمیم می گرفتیم که آن کار را انجام بدهیم یا نه؟

۴. به آنجا رفتیم و در زدیم. آدم اخمویی آمد و در را باز کرد. وقتی ما را دید، با عصبانیت گفت: «چه می خواهید؟» مادرم گفت: «چند سؤال راجع به سنی و شیعه داریم. در ضمن چون نزدیک اذان است، اجازه بدهید بیاییم داخل و نماز بخوانیم.» مرد جا خورد و گفت: «نه خیر، نمی شود! شما خجالت نمی کشید؟ زنان باید در خانه نماز بخوانند و حتی بهتر است در کمد نماز بخوانند و از خانه بیرون نیایند!» و بعد در را محکم به روی ما بست. بعداً فهمیدیم که آنها وهّابی بودند. خواست خدا بود که ما با این برخورد بد، به سمت آنان متمایل نشویم.

۵. مثلاً همان پسری که روز اول، مرا مسخره کرده بود، در مقابل اذیت دیگران، از من پشتیبانی می کرد و می گفت: «او را اذیت نکنید، دست از سر او بردارید، او عوض نخواهد شد.» با حرف او، دیگر کسی مرا اذیت نکرد.

۶. فضای آمریکا طوری است که اگر کسی را مخالف فرهنگ و ایده خودشان ببینند، تحمل نمی کنند و فرصت بیان حرف و استدلال به او نمی دهند، یعنی تا موقعی که در چارچوب قواعدشان هستی، همه چیز خوب است، ولی وقتی به دین دیگری می روی، فوراً در برابرت می ایستند و به شدت مخالفت می کنند. آن دموکراسی و آزادی، فقط در حد شعار است و واقعیت بیرونی ندارد.

۷. دوستانی داشته ام که در همان دوازده سالگی می خواستند خودکشی کنند، ولی وقتی حجاب را تجربه کردیم، این حس را داشتیم که حجاب، ما را از همه این ها نجات داده است، مثل شکلاتی که نمی دانی طعمش چیست، ولی وقتی خوردی، می گویی چه لذتی دارد و دوست داری بیش تر بخوری.

۸. بنده در جلسه ای به صدا و سیما انتقاد کردم که این طرز ازدواج یا رابطه دختر و پسر که در برنامه ها ترویج می شود یا نحوه پوشش خانم ها در صدا و سیما، چندان اسلامی نیست. مسلمان های خارج از ایران که احکام اسلام را کامل نمی دانند تا بتوانند تشخیص بدهند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. هر چه دریافت می کنند، از رسانه ها، به ویژه رسانه های ایران است که تصور می کنند همه چیز آن، عین اسلام است.
مجله امان خرداد و تیر ماه ۱۳۹۱ ، شماره ۳۶
طعم شیرین حجاب

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن